کنکوری جان،هنوز هم پابرجا ایستاده ای؟

کنکوری جان،هنوز هم پابرجا ایستاده ای؟

کنکوری جان،هنوز هم پابرجا ایستاده ای؟

سلام

بدون هیچ مقدّمه ای حرف هایم را به دست ِ قلم می سپارم …

نمی دانم باور می کنی یا نه …

این ” من ” نیستم که می نویسم …

بخوان ، تا برایت بگویم چرا …

هنوز هم پابرجایی … می بینمت …

ببین … چشم هایم پر از برقِ اشتیاقِ تحسین کردنِ توست … و گاهی ، شاید پر از حسرت … آری ، به تو غبطه می خورم …

به تویی که …

هنوز هم پابرجایی … نفس می کشی … و از این اکسیژن زندگی ، تنفّس می کنی … نفس ؟؟!! و یا شاید ، آه … گاهی صدایش را می شنوم …

نگاه کن … تک تکِ درد هایت را حس می کنم … می دانم …

خسته شدی … شاید بُریدی … بی حوصله شدی و اشتیاقت آرام آرام در حال تحلیل رفتن است … و به ظاهر ، کاری از دست تو برنمی آید …

زندگی ات پر  از لحظه های تکراری شده … و شاید دیگر حتی ، تفاوت ها را هم احساس نمی کنی …

تفاوتِ شب و روز ، روشنایی و تاریکی ، گرما و سرما ، گریه و خنده ، خواب و بیداری …

دیگر لبخندت به شادی ِ دیگران ، باز نمی شود و دیگر چشمانت از دیدن این همه زیبایی های اطرافت ، برق نمی زند …

تویی که حتّی با لمس قطره ای باران ، به وجد می آمدی و تمام وجودت ، مملو از احساس زندگی می شد …

کلافه ای … خسته ای … احساست می کنم …

پای ورق های تکراری کتاب هایت که می نشینی ، افکارت به هر طرفی سَرک می کشند به جز آنچه که در مقابلت ، روی میز ، باز است و تو مجبوری

جمله به جمله دنبالش کنی …

می دانم … گذر زمان برایت عذاب آور شده …

تو هم حس می کنی ؟!! …

گاهی انگار زمان توقّف می کند …

همان وقت هایی که بی حوصله ای و دلت می خواهد از این ثانیه های طولانی و عذاب آ ور ، بگذری …

همان وقت هایی که دلت بهانه ی آزادی از این همه بند اجباری را می گیرد ، امّا ………

همان وقت هایی که احساس می کنی از همه چیز و همه کس ، جا مانده ای و فرصت ها از دست رفته است…

امّا ، نگاه کن … می بینی ؟! …

این تویی که با همه ی این ها ، باز هم منتظر فردایی …

دلت می خواهد امروز سپری شود تا به فردا برسی …

که شاید فردایت با امروز ، کمی و فقط کمی متفاوت باشد …

هنوز هم پابرجایی … می بینمت … باور کن تمام احساست را احساس می کنم …

و به همین خاطر است که می گویم این من نیستم که می نویسم …

احساس توست که قلم را در دستان من حرکت می دهد …

صبر کن … حوصله داشته باش … زندگی این گونه که تو احساس می کنی پر از تکرار های جانفرسا نیست …

باور کن تک تکِ ثانیه های زندگی ات ، ارزش لبخند زدن های تو را دارد …

و همین ها هستند که تو را قدم به قدم ، به هدفت نزدیک تر می کنند …

همین ثانیه هایی که بی تابی های امروزت را از آن ها می دانی و گاهی آن قدر دلگیر می شوی که از بودن شان ، به خدا شکایت می کنی …

نه… باور کن و ایمان بیاور که این گونه غم خوردن ، لایق روح بزرگ تو نیست …

با تو هستم … تویی که با وجود این همه تکرار های به دستِ خود ساخته ، هنوز هم پابرجایی …

و هنوز ، امید ِ آمدن ِ فردایی بهتر از امروزت ، تو را درگیر ِ زنده بودن می کند …

تویی که مانند کوه ، محکم ایستاده ای و نمی دانی …

باور کن نمی دانی ، اراده ات به این همه بی حوصلگی های امروزت چه قاطعانه و پیروزمندانه نیشخند می زند …

خودت را از این زندانی که به دستان خودت ساخته ای ، آزاد کن و از ثانیه های زندگی ات لذّت ببر …

حتی اگر به ظاهر لذّت بخش نباشند …

امّا ، تو را راهی ِ مقصد ِ بی نظیری می کنند که همیشه رؤیای آن ، تسلّی بخش ِ افکار ِ ذهن ِ خسته ی توست …

به بودن ِ این ثانیه ها افنخار کن …

و گرامی بدار حرمت این لحظه هایی را که بدون هیچ چشم داشتی ، از خودشان می گذرند تا ” تو ” به مقصد برسی …

ناسپاسی مکن تا مبادا به آخر راه که رسیدی ، آه بکشی و بگویی : کاش ………

آن گونه پیش برو و قدر لحظات ارزشمند ات را بدان که در نهایت ، روزی را تجربه کنی که از خوشحالی دیدنِ نتیجه ی تلاش های خالصانه ات ، گونه ات

خیس ِ اشک شادی باشد …

هنوز هم پابرجا ایستاده ای … می بینمت … با تو هستم ، به خاطر همین ایستادنت ، سرت را بلند کن و با افتخار به ثانیه های زندگی ات نگاه کن …

که پیروزی در نهایت از آن ِ توست …

و در آخر …

زندگی را دور بزن … و آن گاه که بر اوج بلند ترین قلّه ها رسیدی ، لبخند ات را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند …

ناسپاسی مکن … که زندگی بدونِ درد و رنج ، ارزش ِ حتی یک لبخند ساده را هم ندارد …

کنکوری جان،هنوز هم پابرجا ایستاده ای؟

کنکوری جان،هنوز هم پابرجا ایستاده ای؟

مقاله از تیم تک رقمیا

برای مشاهده مطالب انگیزشی کلیک کنید

The post کنکوری جان،هنوز هم پابرجا ایستاده ای؟ appeared first on تک رقمیا ( مشاوره با رتبه های تک رقمی و دورقمی کنکور ).

Powered by WPeMatico