تو هم اراده کن

تو هم اراده کن

تو هم اراده کن

سلام … راستش یه چند روزیه که دارم به عید سال گذشته فکر میکنم … خصوصا اولین روزش … دلم می خواست همون دیروز واسه تون بنویسم اما خب ادب ایجاب می کرد که حرف والدین گرامی رو زمین نندازم و امسال دیگه تو عید دیدنی از بزرگای فامیل تو روز اول سال نو ، همراهیشون کنم ! :دی

کاری که سال قبل ازم زیاد ساخته نبود و …. ؛) (البته تا جایی که ازم بر میومد رسم ادب رو به جا آوردم 🙂 )

خلاصه ببخشید اگه دیر شد !

نوروز سال قبل رو خیلی خوب یادمه و مطمئنم هیچ وقت هم از خاطرم نمیره ! روز اول عیدی مثه روزای قبل بیدار شدم و بعد از تبریک عید به بابا و مامان و آبجی ، رفتم نشستم سر درسم !

یه ربع بعد مامانم با تعجب : إإإإإ ! دختر مثلا اول عیده ها ، مگه بهتون نگفته بودن که روز اولو می تونین تعطیل کنین ؟؟!! من خودم با مشاورت صحبت کردم گفت عیبی نداره !

من (شگفت زده !!) : إإإإإ مادر من باز شما رفتی با مشاورم یواشکی حرف زدی هیچی ام بهم نگفتی ؟!! عجباااا ! خب به منم بگین چه حرفایی میزنین مگه چی میشه ؟!

مامانم : ای وای حواسم نبود از دستم در رفت (خنده) . به هر حال گفت اشکالی نداره همه الآن تعطیل کردن ، از فردا باز بشین سر درست ، خلاصه تفریحم واست لازمه دیگه ، همش که نمیشه خودتو تو این اتاق حبس کنی !!( + یه کوچولو غرغر :دی خدا نصیبتون کنه :دی )

من : مامان جون میشه خواهش کنم امروزو رو من هیچ حسابی وا نکنین ؟! من جایی نمی تونم بیام هاااا ! از الآن گفتم که گفته باشم !!

مامانم (شاکی :دی) : نمیای دیگه ؟! دیگه دوست ندارم ! (مامانم هر موقع ازم دلگیر میشه همین جمله رو میگه :دی )

منم واسه اینکه ازم دلگیر نشه بوسیدمشو گفتم : آخ من قربون قهر کردن مامانم بشم ، مامانی جونم امروزو کوتاه بیا قول میدم جبران کنم 🙂

……. خلاصههههههه … سرتونو درد نیارم ، راضیشون کردم و باز نسشستم سر درسم و …

–  ای بابا … پس چرا نمی تونم تمرکز کنم ؟!!! انگاری یه چیزی کمه !!

همش حواسم به هوای بهاریه اون روز بود … هوا خیلیییییییی ناز بود ، دلم می خواست برم لب پنجره اتاقم و با خودم دردودل کنم … آخه من خیلی زود از هر چیزی به وجد میام و اگه چیزی مانع این ذوق و شوقم بشه خیلی ناراحتم می کنه …

دلم بدجوری گرفت … مردم همه خوشن و من باید تو هوای به این قشنگی بشینم گوشه اتاقم و …

خیلی بی انصافیه … بهار با این همه زیباییش اومده و من حتی فرصت نکردم از خدا بابت این موضوع که یک سال دیگه بهم این فرصت رو داد تا بتونم این همه زیبایی طبیعت رو احساس کنم ، تشکر کنم…

دیدم اینجوری نمیشه … من با دیدن اون همه زیبایی و جنب و جوش طبیعت پر از احساس شادابی و تازگی شده بودم و نمی تونستم اون همه حس زندگی رو تو خودم خفه کنم و بیخیال بشینم کنج اتاقم و کتابو جلوم باز کنم و وانمود کنم که نسبت به اومدن بهار زندگیم بی تفاوتم … نمی تونستم …

اون روز صبح برنامه م این بود واسه بار دوم گیاهی دکتر آرام فرو بخونم که وقتی دیدم نمیشه تصمیم گرفتم تو همین کتاب چند سطری بنویسم و با این کار احساساتمو تو اون لحظه بیان کنم تا بلکه بتونم یه کمی خالی شم … گشتم تو کتاب دنبال یه جای خالی که اون آخرای کتاب یه صفحه  پیدا شد و شروع کردم ریییییز نوشتن  …

الآن اون کتاب دست من نیست ، چون تقدیم یکی از دوستای پشت کنکوریه گلم کردم ، واسه همین دقیقا جمله های اون نوشته م خاطرم نیست اما سعی میکنم تو مایه های همون بنویسم  ؛) … پس بریم …

* این است احساسی که اکنون دارم …

آن قدر سرگرم سرگرمی های اجباری (!) خود بودم که آمدنت را از خاطر بردم …

نه … راستش را بخواهی آمدنت یادم بود ، اما سعی کردم بی تفاوت باشم تا مبادا شوق دوباره متولّد شدنت مرا از کتاب و دفترم دور کند !!! ولی … نشد …

به این باور رسیده ام که با احساس تر از آنم که بخواهم رنگ زیبای طبیعت و شوق پرنده ها و آواز بی وقفه ی بلبل ها و نوازش باد و پرتوی زیبای خورشید و عطر حضورت را بی جواب بگذارم …

درست است که دستانم از استقبالی در خور حضور پر برکتت ، کوتاه است ؛ ولی در حدّ توانم که اندکی برتر از ناتوانی ست (!) ، تولّدت را تبریک می گویم …

هر سال که تو می آیی ، وجودم لبریز از حسّ زندگی می شود … تمام دردهایم با زمستان همسفر می شود و تمام خوشی هایم با تو … در بدترین شرایط نیز این لحظه ی تولّد توست که آغوش پدر و مادرم را به رویم می گشاید تا دلگرمی مشکلات رو به رویم باشد … این تویی که با حضورت ، بوم طبیعت را این طور باورنکردنی نقاشی می کنی و رنگ زندگانی به آن می بخشی … تویی که با آمدنت ، انگار تمام ذرّات دنیای اطرافم جشن می گیرند و به وجد می آیند … حتی اکسیژنی که از هوای تو نفس می کشم با اکسیژن روز قبلم فرق دارد … باورت نمی شود ؟! امروز که تو هستی با دیروزم دنیایی تفاوت دارد … برنامه همان است : درس ، درس و درس … اما تفاوتش به عظمت دریای بی کران است … دیروز از آن حسّ زندگی که امروز با آمدنت در خود احساس میکنم ، خبری نبود … دیروز این همه اشتیاق ، شادابی ، طراوت ، اشک شوق ، آواز پرنده ها ، رنگ سبز طبیعت ، خودنمایی خورشید آسمانی مان و نوازش های خواستنیه باد بهاری ، نبود …

دیروز ، امروز نبود … امروز برایم دنیایی ارزشمند است ، چرا که حتی خبر آمدنت هم مملو از شور و اشتیاق است …

خبر داری ؟! امسال خیلی چیز ها را برای خود ممنوع کرده ام … خرید عید ممنوع ! عید دیدنی ممنوع ! حال و هوای عید ممنوع ! گردش و تفریح و مسافرت ممنوع ! به چیزی جز درس و مشق فکر کردن ممنوع ! خواب زیاد ممنوع ! تماشای فیلم و سریال ممنوع ! و…

امسال ، بهار ممنوع ؟!!!!

نه ، نمی شود … چگونه می توانم حضور تو را نادیده بگیرم وقتی لحظه ی آمدنت را ملّتی جشن می گیرند ؟! من هم هستم …

بهار من … آمدی و حال و هوای این روزهایم را عوض کردی … آمدی و رنگ ماتم زده ی غروب دلتنگی های زمستانی ام را عوض کردی … آمدی و با تو زندگی آمد … آمدی و من تاب بی تفاوت بودن را از دست دادم و اکنون لب پنجره ی اتاقم حتی قلم در دستانم آمدنت را جشن گرفته است … آمدی و حالا دیگر مثل دیروز ماتم روزهای آینده را ندارم … آمدی و انگار دوباره متولّد شدم … انگار همه چیز برایم تازگی دارد … حتی برگ هایی از کتاب های کنکوری ام که بارها و بارها تکرارشان کرده ام … آمده ای و همه چیز شیرین و خواستنی ست حتی آن درسی که تا دیروز به شدّت از آن گریزان بودم و به اجبار می خواندمش … آمدی و …

” آمدی و همه چیز خوب است … “

خداوندا … سپاس بابت طرّاحی بی نظیرت … هزاران مرتبه سپاس …

هر چند در این روزهای بهاری دلم مشتاق همان حال و هوای همیشگی ست … همان حال و هوایی که به من اجازه ی استقبالت را میداد … حال و هوای نوروز ، پای سفره ی هفت سین … دید و بازدید ها ، گردش و مسافرت ، چشیدن طعم تعطیلی بعد از چندین ماه مدرسه رفتن ، پیک نوروزی و … .

ولی افسوس که دستانم را بسته است … همان آزمون نامنصفانه ی زندگی اکنونم ، که اجازه ی هر لحظه در حال و هوای تو بودن را از من ربوده … همین جا ، درست در پشت این میله های زندان کنکوری خود حبس شده ام … تلاش نکن که برهانی ام ، این جا پر است از کتاب و دفتر و جزوه و تست و آزمون که نگهبان این میله هایند … این ها را خودم با دستان خودم ساخته ام ، چرا که ایمان دارم حبس الآنم ، آزادی فرداهایم را به ارمغان خواهد آورد و من مشتاقانه در انتظار همین فرداها هستم … هرچند دلم سخت تنگ است برای حال و هوایت … اما با همه ی این محدودیت ها این جا چیزهایی دارم که روشنایی بخش همان جاده ای هستند که در حال پیمودنش هستم …

اینجا ، خدا هست ، خدایی که با پناه بردنم به او ، ترس از فرداهایم را خاک می کنم  … تو هستی ، تویی که حتی از پشت این میله ها، کاملا پیدایی و من بی ریا حسّت می کنم… تویی که رنگ یک زندگی دوباره را به طبیعت وجودم دادی ، از همین جا دستان پر برکتت را می بوسم … پدرم ، مادرم ، دوستان و اطرافیان نزدیکم هستند که وجودشان برایم همیشگی ست که اگر نباشند احساس پوچی می کنم … کتاب و دفتر و جزوه هایم که هر چند گهگداری شکایتشان را به ورق های دفترچه ی صبور خاطرات و دلتنگی هایم می کنم ، ولی دیوانه وار دوستشان دارم و وجودشان را راهنمای مسیر زندگی ام می دانم … کنکور هست که اگرچه گاهی از وجودش گله مند و نا راضی ام ، ولی می دانم . باور کرده ام که رسیدن به آرزوهایم هم اکنون بدون وجود او ، امکان پذیر نیست … این جا همه چیز دارم که اکنون با آمدن تو احساس می کنم بیش از پیش به این داشته هایم افتخار می کنم ، بیش از پیش دوستشان دارم و سخت به آن ها دل بسته ام …

حال و هوای گذشته این جا برایم مجاز نیست ولی …

اراده کرده ام از تمام وجودم برای هدفی که در سر دارم بگذارم و به آن چه که می خواهم ، برسم … سخت اراده کرده ام که هیچ اتفاق خوب و بدی مرا از مسیر اصلی ام منحرف نکند … احساس می کنم بار سنگینی بر شانه دارم که باید به مقصد برسانمش …

با آمدن تو ، فرصتی به من داده شده که نامش را ” دوران طلایی ” گذاشته اند ! اراده کرده ام از لحظه لحظه های این فرصت طلایی ام درست و به جا استفاده کنم تا این گونه محبت تو را بابت این روزهای طلایی ، جبران کنم … قول می دهم از هیچ تلاشی نگذرم که به این حقیقت رسیده ام که از دست دادن این زمان ، کفّاره ی سنگینی دارد ، چرا که پای وجدان خودم در میان است…

بهار من … آمدنت هزاران مرتبه تبریک … امروز قلم در دست گرفتم تا وجودت را سپاسگزار باشم وبه خودم یادآوری کنم که هر چند امسال در این زندان دوست داشتنی خودم محبوسم ولی ، ایمان دارم که سال ۹۱ به بهار ۹۰ افتخار خواهم کرد … چرا که در سختی هاست که انسان می شکفد و هرگاه که توانست در سخت ترین شرایط بر تصمیم و اراده ی خود بایستد ، سر بلند کردن بر او مجاز است …

خداوندا …

یاری ام کن تا نلغزم و سستی نکنم ، چرا که اکنون ، حساس ترین دوران زندگی پر فراز و نشیب من است … یاری ام کن تا این فرصت تکرار نشدنی را با سستی و تنبلی و خستگی های دوران کنکورم از دست ندهم … ایمان دارم که این روزهای بهاری با تلاش های بی وقفه ی من برایم شیرین تر خواهد بود و وجدان بی قرار مرا هر روز آرام و آرام تر خواهد کرد … پس ایمانم را قوی تر کن …

***************************************

* دوست کنکوری من … باور کن که اکنون که زمان در اختیار توست وقت جنبش است … چندیست که گرد و خاک روحت را پژمرده ست … خستگی را بتکان و بی وقفه و عاشقانه به سوی هدفت حرکت کن و  ایمان بیاور که پیروزی از آن توست …

پ.ن : این جا  هوا به شدّت عطر زندگی می دهد … آن جا چطور ؟!

دوستدار همیشگی  شما … الهام ظفری

The post تو هم اراده کن appeared first on تک رقمیا ( مشاوره با رتبه های تک رقمی و دورقمی کنکور ).

Powered by WPeMatico